شورای نویسندگان و هنرمندان ایران، آرمان و آماجی جز هنر و ادبیات با رویکرد آفرینش آزاد برای آزادی و عدالت ندارد
۱۳۹۵ دی ۵, یکشنبه
۱۳۹۵ شهریور ۴, پنجشنبه
موج نو چیزی نساخت (گفتگو با سرژ رضوانی)
گفتگو با سرژ رضوانی – پرویز جاهد منتقد سینما
درباره تاثیر جنبش موج نوی سینمای فرانسه بر موج نوی سینمای ایران زیاد
گفته و نوشته شده است. اما جدا از این رابطه و تاثیر گذاری، برخی از ایرانی
تبارهای فرانسوی نیز مشارکت مستقیمی در این جنبش داشته اند.
سیروس رضوانی معروف به سرژ رضوانی (یا سیروس باسیاک)، آهنگساز، ترانه سرا، نمایشنامه نویس، رمان نویس و نقاش، یکی از این افراد است که با بازیگری و آهنگسازی برای فیلم های فرانسوا تروفو و ژان لوک گدار، نامش با جنبش موج نوی سینمای فرانسه گره خورده است. سرژ با اینکه اصالتا ایرانی است اما کمتر در میان ایرانیان شناخته شده و بیشتر در فرانسه به ویژه در میان علاقمندان موسیقی، تئاتر و سینما، چهره ای کاملا شناخته شده و مورد احترام است.
سرژ رضوانی در سال ۱۹۲۸ میلادی (۱۳۰۷ شمسی) در ایران زاده شد. پدرش مجید رضوانی (محقق و بازیگر تئاتر و نویسنده کتاب «نمایش و رقص در ایران» که با ترجمه محمد زیار در ایران منتشر شد) و مادرش از مهاجران قفقازی بود. او در کودکی به همراه خانواده اش به مسکو و از آنجا به فرانسه رفت. مادرش بر اثر بیماری سرطان در جوانی درگذشت و او مجبور شد کودکی اش را در پانسیون های مهاجران روسی بگذراند. در پانزده سالگی از این پانسیون ها گریخت تا به نقاشی بپردازد. به مدت بیست سال نقاشی کرد و بعد به نوشتن نمایشنامه و داستان پرداخت. سرژ در سال ۱۹۵۰، با ایولین لانزمن خواهر کلود لانزمن (مستندساز کهنه کار فرانسوی) و ژک لانزمن (نویسنده، فیلم نامه نویس و ترانه سرا) ازدواج کرد اما خیلی زود از او جدا شد و با زنی به نام لولا ازدواج کرد که نقش و تاثیر مهمی در زندگی و آثارش باقی گذاشت.
در سال۱۹۶۱، نام سرژ با ترانه «گردباد» (Le Tourbillon) با صدای ژان مورو در فیلم «ژول و ژیم» ساخته فرانسوا تروفو بر سر زبان ها افتاد. او علاوه بر ساختن موسیقی و شعر این ترانه، در فیلم «ژول و ژیم» در نقش «آلبر»، دوست کاترین (ژان مورو) نیز بازی کرد.
در سال ۱۹۶۳ و۱۹۶۶، ژان مورو، دو آلبوم از ترانه های سرژ را ضبط کرد و بیرون داد که مورد استقبال واقع شد.
سرژ از طریق تروفو با ژان لوک گدار آشنا شد و گدار از او خواست که برای آنا کارینا در فیلم «پی یرو خُله» نیز ترانه بسراید و او نیز دو آهنگ برای این فیلم ساخت که بسیار مشهور است و آناکارینا آنها را در فیلم اجرا کرد.
ترانه های سرژ، در فرانسه محبوبیت زیادی دارند و علاوه بر ژان مورو، برخی از مشهورترین خوانندگان فرانسوی مثل «مونا هفتق» (Mona Heftre) و «هلنا نوگه را» آنها را بارها اجرا کرده و به صورت آلبوم منتشر کرده اند.
علاوه بر خوانندگان فرانسوی، ونسا ردگریو، بازیگر برجسته انگلیسی نیز در سال ۱۹۶۸، ده ترانه سرژ را به زبان انگلیسی برای فیلمی به نام «سرخ و آبی» ساخته تونی ریچاردسن ضبط و اجرا کرد.
از سرژ بیش از ۴۰ رمان، ۱۵ نمایشنامه، دو مجموعه شعر و چندین مقاله فلسفی به زبان فرانسوی منتشر شده و نمایشنامه های او بارها به وسیله خود او و یا دیگران بر صحنه های تئاتر فرانسه اجرا شده است.
از میان رمان ها و نمایشنامه های او می توان به «سال های روشنگری»، «داستان یک خانه»، «کسوف»، «تازیانه هشتم»، «قانون انسانی»، «میز آسفالت»، «چهره نگاری بیضوی»، «وصیت عاشقانه»، «ساکنان پوتمکین»، » گذر از تپه های سیاه» و «ریشه دنیا» اشاره کرد.
ژان مورو و سرژ رضوانی در نمایی از ‹ژول و ژیم›
سرژ در سال ۱۹۷۲، نمایشنامه ای نوشت به نام «زمین زربافت» ( le camp du
drap d’or) که هجویه ای سیاسی در نقد جشن های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی بود و ژان
پی یر ونسان، کارگردان تئاتر فرانسوی آن را در فستیوال آوینیون روی صحنه
برد.
سرژ، اکنون ۸۴ سال دارد و علاوه بر نقاشی و ترانه سرایی، در صدد به روی صحنه آوردن نمایشنامه تازه ای است که بر اساس زندگی اش به عنوان یک مهاجر در پاریس نوشته است. وی پس از مرگ لولا همسر قبلی اش که در دسامبر ۲۰۰۴ به دلیل بیماری آلزایمر درگذشت با ماری ژوزه نات بازیگر برجسته فرانسوی در دهه های شصت و هفتاد و برنده بهترین بازیگر زن از فستیوال کن ۱۹۷۴ به خاطر فیلم «ویولن توپ ها» ازدواج کرد و هم اکنون در نقطه ای دور از شهر پاریس زندگی آرامی دارد. سرژ با آن که آپارتمان بزرگ و شیکی در پاریس دارد اما در این شهر زندگی نمی کند چرا که از رسانه ها و جنجال های رسانه ای، جمع روشنفکران فرانسوی و کافه نشینی گریزان است. خود می گوید من مرد آزادی هستم و دوست دارم دور از هیاهو زندگی کنم. سرژ همچنین در پاسخ به این سوال من که خود را کجایی می داند، می گوید که اهل جایی نیست و خود را انسانی جهان وطن می خواند.
نگاه سرژ به سینمای موج نو فرانسه در این گفتگو که خلاصه ای از آن در اینجا منتشر می شود، بسیار انتقادی است.
چطور وارد موج نو شدید؟ نوع رابطه شما با موج نو چگونه بود؟
ورود من به موج نو کاملا اتفاقی بود. بیشتر از طریق رفاقت پیش آمد. دوستی من با تروفو و بعدش گدار. در واقع من نقشی را در ژول و ژیم بازی کردم که تروفو می خواست. او می خواست که من با گیتار، ژان مورو را همراهی کنم. من هیچ وقت در حرفه آهنگسازی حرفه ای نبودم. اما تروفو خیلی مرا دوست داشت. تروفو آرزو داشت که ترانه های من شناخته بشوند، ترانه هایی که در دایره کوچکی با بوریس دپاند و ژان مورو و چند تای دیگر کار می شد. تروفو دوست نداشت این ترانه ها در همان دایره بسته و کوچک دوستان من باقی بماند. برای این که واقعا آنها را دوست داشت. او از من درخواست کرد که در «ژول و ژیم» ساز بزنم و نقش مرد سوم زندگی کاترین را بازی کنم. این که ژان مورو یکی از ترانه های مرا بخواند و من هم با گیتار همراهی اش کنم. در واقع این گونه بود که ترانه های من شناخته شدند. من خیلی تمایل نداشتم وارد حرفه ترانه سرایی شوم اما ترانه برایم پلی بود که وارد حرفه سینما و نوشتن شوم.
در ادامه این نقش، همه کارگردان های موج نو از من می خواستند که در فیلم هایشان بازی کنم ولی من همیشه این پیشنهادات را رد کردم. یک تهیه کننده هالیوودی هم آمد به من پیشنهاد داد که بروم در هالیوود زندگی کنم و آنجا موزیک فیلم بسازم اما من این پیشنهاد را رد کردم. من در آن زمان ها نقاش بودم و همان طور که گفتم حضور من در سینما کاملا اتفاقی بود. بیشتر به واسطه دوستی با ژان مورو و همسرش و بعد با تروفو، تمام کارگردان های موج نو را می شناختم و این گونه بود که با سینما ارتباط پیدا کردم. اما هیچ وقت نمی خواستم وارد این وادی شوم. من خیلی دور از جمع پاریسی ها و در منطقه میدی زندگی می کردم و خیلی کم به پاریس می آمدم. ابدا دوست نداشتم زندگی ام را تغییر بدهم، به خاطر این که مرد خوشبختی بودم و نزدیک به ۵۰ سال دور از همه چیز در یک خانه زندگی می کردم و می توانستم نقاشی کنم، بنویسم و آهنگ بسازم، بدون این که به این فکر کنم که آثار من چه سرنوشتی خواهند داشت. این ها خصوصا و بیشتر برای لذت شخصی و کنجکاوی بود و نه لزوما موفق شدن و این حرف ها.
سرژ در هشتاد و چهارسالگی علاوه بر نقاشی و ترانه سرایی، می نوازد و می خواند
من خودم را از سینما دور نگه داشته بودم ولی این سینما بود که به سمت من
آمد و مطمئنا از طریق ژان مورو آمد که آمد و کنار خانه من ملکی خرید. من
تقریبا تمام کارگردان های بزرگ سینما مثل اورسون ولز و بقیه را می دیدم و
این گونه بود که رابطه دوستانه ای با سینما داشتم. در واقع سینما دوست من
بود نه حرفه من.
نظرتان در مورد موج نو چیست؟ به هر حال شما بخشی از این جنبش بودید و به نوعی در آن مشارکت داشتید. حداقل برای دو فیلم مهم موج نو، یعنی ژول و ژیم و پی یرو خله، آهنگ ساختید.
اتفاقی که در موج نو افتاد، فکر ایجاد یک سینمای خیلی حساب شده بود که از سینمای آمریکا ناشی می شد.
خب کلی کارگردان فرانسوی بودند که بر خلاف آن چیزی که جوان های موج نو می گفتند خیلی هم بد کار نمی کردند. موج نویی ها، جوان هایی بودند که می خواستند پدرهای نمادین خود را بکشند. فکر کنم گاهی خیلی از فیلم ها بچگانه از آب درآمده بود.
به هر حال موج نویی ها افکار نو و نگاه تازه ای به سینما داشتند و آثار متفاوتی خلق کردند. برای شما که با کارهایتان در موج نو نقش داشتید، آیا این جریان، جذاب و الهام بخش نبود؟
به نظر من موج نو چیزی نساخت، بلکه چیزهای زیادی را نابود کرد و این سرزنش و نقدی است که من به موج نو وارد می دانم. چون آنها – آدم های موج نو- سینمای قبلی را با نگاهی از بالا تحقیر می کردند. سینمایی که بسیار فشرده و پیچیده بود. موج نو به نظرم نوعی بازی بچگانه بود. انگار بچه ها بودند که فیلم می گرفتند. این که مثلا در خانه مادربزرگ فیلمبرداری کنیم، یعنی خیلی آماتوری بود.
گدار به نظرم سبک فیلمسازی اش خیلی بچگانه است. البته خیلی آدم باهوشی است ولی سبکش و روشی که فیلم هایش را بر مبنای آن پایه ریزی می کند، بچگانه است.
پس چه نوع سینمایی را می پسندید؟
من اصولا سینمای کلاسیک آمریکا را دوست دارم. سینمای هالیوود و فیلم های سیاه و سفید را. برای این که نورپردازی شان فوق العاده بود. آن ها به همان اندازه که فیلم های شاهکار ساختند، فیلم های بد هم ساختند. مدیران فیلمبرداری نابغه ای در هالیوود بودند مثل فیلمبردار «همشهری کین» و «زنی از شانگهای» که یک اثر جاودانه است. فیلمبرداری که این فیلم ها را فیلمبرداری کرد، فیلم های متوسط و بد را هم فیلمبرداری کرد. اما تصاویر آنها هم در هر صورت زیبا بود. آن سینمایی بود که دیگر هیچ وقت ساخته نمی شود. من فکر می کنم سینما زندگی یک لحظه را ثبت می کند ولی به طرز عجیبی خیلی زود مضحک می شود. مثل تمام فیلم هابی که در سال های ۱۹۰۰ ساخته شدند، وقتی امروز آنها را می بینیم، قدری مضحک و غریب اند اما خب از آن طرف سینمای هنری هم هست و می توان گفت سینما عمر زیادی خواهد داشت.
از سرژ رضوانی چندین رمان و نمایشنامه به زبان فرانسه منتشر شده است
چرا بعد از دهه شصت، کار سینما را ادامه ندادید و به طور کلی از سینما کناره گیری کرده و به نقاشی پر داختید؟
بعد از «ژول و ژیم» خیلی پیشنهاد بازی در سینما به من شد اما هرگز نمی خواستم وارد سینما بشوم و به عنوان بازیگر شناخته شوم. بعد از سال های شصت من شروع به نوشتن کردم. بعد مدت بیست سال نقاشی کردم و تقریبا در تمام گالری های مهم پاریس و حتی خارج از فرانسه و در موزه هنرهای معاصر نمایشگاه برگزار کردم.
اما در یک برهه زمانی خاص با اتفاق هایی که در حیطه بازاریابی و فروش نقاشی می افتاد موافق نبودم. برای من نقاشی وسیله ای برای تحقیق و کشف بود. وسیله ای برای ثبت چیزهایی که در ذهن داشتم و دارم.
از سال های شصت به بعد چیزی که به نقاش ها تحمیل شد این بود که ابژه هایی برای فروش تولید کنند. بنابراین فروشنده ها و گالری دارها، اهمیت زیادی پیدا کردند. می توانم یک مثال جالب برایتان بزنم. وقتی شروع به نقاشی کردم، صاحبان گالری ۱۵ درصد فروش تابلوها را برمی داشتند، بعد این رقم شد ۳۰ درصد و بعد ۵۰ درصد و الان ۹۰ درصد فروش را گالری دارها و کارگزاران بازار (دلالان هنری) برمی دارند.
این یعنی یک استراتژی تجاری که هنرمندان در نقش مهره های این استراتژی هستند. از این زمان به بعد بود که خودم را از بازار دلالان بیرون کشیدم، البته به نقاشی کشیدن ادامه دادم.
علاوه بر نقاشی، خیلی هم نوشتم، داستان، مقاله و نمایشنامه. تعداد زیادی نمایشنامه برای تئاتر نوشتم. و به مدت سی سال کاری جز نوشتن نکردم.
اما بعد دوباره به موسیقی و ترانه سرایی برگشتید.
من سی سال به گیتار دست نزدم تا این که مونا هفتق، ترانه های مرا دوباره کشف کرد و از من خواست قبول کنم که از کارهایم یک رسیتال اجرا کنم و من هم قبول کردم. در واقع این مونا هفتق بود که انگیزه نواختن و آهنگسازی را دوباره در من احیا کرد. مونا دو آلبوم از کارهای مرا اجرا کرد. از میان ترانه هایی که مونا اجرا کرد، «عشق کودکی» را بیشتر دوست دارم. شکلی که او کارهای مرا اجرا می کرد، خیلی زیبا بود. بعد از آن بود که دوباره شروع کردم به ترانه ساختن.
اجرای مونا هفتق کاملا با اجرای ژان مورو فرق داشت. خب ژان مورو به نوعی اسطوره ای و دست نیافتنی بود. ژان مورو دو تا دیسک از کارهای من درآورده بود و ۴۰ تا از ترانه های مرا اجرا کرده بود.
اما مونا کارهایش متفاوت بود. احساسی تر و فرانسوی ترند. بیشتر به اجراهای ادیت پیاف نزدیک اند، تمام آن کوچه پس کوچه های پاریسی و حال و هوای خیلی شکننده زمانه.
سرژ رضوانی با همسرش با ماری ژوزه نات
از میان کسانی که ترانه های ترا خوانده و اجرا کرده اند، کار کدام یک را بیشتر می پسندید؟
در واقع هر کس به شیوه خود ترانه های مرا خوانده. فکر می کنم ترانه های من از زمانی که وارد حوزه عمومی شده اند دیگر به من تعلق ندارند.
ترانه های من دور دنیا را می گردند، حتی ونسا ردگریو هم آنها را به انگلیسی خوانده است و خیلی هم خوب اجرا کرد. من واقعا ملاکی برای این که چه کسی بهتر اجرا کرده ندارم. هر کسی به شیوه خودش آنها را اجرا کرد. «هلنا نوگه را» از همه آنها که ترانه های مرا اجرا کردند جوان تر است و همه جوان ها سبک اجرای او را دوست دارند.
البته من خودم هم ترانه هایم را خوانده ام و تاکنون شش آلبوم از کارهای خودم با صدای من منتشر شده است. نمی توانم بگویم که من روش اجرایی خودم را ترجیح می دهم بلکه می توانم بگویم که به ساده ترین شکل ممکن آنها را اجرا کردم. در ترانه های من سادگی هست، و کلام اهمیت زیادی دارند.
اما قطعا بدون ژان مورو، ترانه های من شناخته نمی شدند. او بود که محرک و انگیزه لازم و الهام بخش من در ترانه معروف له توقبیون (گردباد) بود که در سطح دنیا شناخته شده است و امروز دختربچه های کوچک هم آن را از حفظ می خوانند.
من «گردباد» را در واقع برای دست انداختن ژان مورو و همسرش نوشتم. آنها همدیگر را دوست داشتند اما بعد از هم جدا می شدند و دوباره آشتی می کردند و بعد جدا می شدند. این بن مایه ترانه ای است که به نوعی یک مسخره بازی عاشقانه است. ترانه دیگری هم برای ژان مورو سرودم به نام «شب های مدیترانه ای».
نظرتان در مورد سینمای امروز فرانسه چیست؟
به نظر من خیلی احمقانه است. تمام فیلم های منتخب سزار به دست من و همسرم، ماری ژوزه نات، می رسد که به نظرم همه پرت و پلا هستند. اثری از زیبایی شناسی در این فیلم ها نیست و خیلی به ندرت می توان در آنها فیلم خوب پیدا کرد. الان فیلم های خوب بیشتر در آلمان دیده می شود. اما در سینمای فرانسه به ندرت پیش می آید که بتوان یک گوهر که در شب بدرخشد، پیدا کرد.سینمای فرانسه امروز چشم انداز محدودی دارد. حتی موج نو هم همین طور بود. همیشه در زندگی خصوصی آدم های فیلم ها، دعوا هست و دارند سر هم داد می کشند. امروز پروژه بزرگی در سینمای فرانسه وجود ندارد. هیچ وقت دید وسیعی در این سینما پیدا نمی شود. این فیلم هایی که از بیرون فرانسه و از کشورهای رنج کشیده و از جاهایی که رنج و محنت در آنها هست می آیند، فیلم های خوبی اند.
سرژ رضوانی در سال ۱۹۲۸ میلادی (۱۳۰۷ شمسی) در ایران به دنیا آمد
سیروس رضوانی معروف به سرژ رضوانی (یا سیروس باسیاک)، آهنگساز، ترانه سرا، نمایشنامه نویس، رمان نویس و نقاش، یکی از این افراد است که با بازیگری و آهنگسازی برای فیلم های فرانسوا تروفو و ژان لوک گدار، نامش با جنبش موج نوی سینمای فرانسه گره خورده است. سرژ با اینکه اصالتا ایرانی است اما کمتر در میان ایرانیان شناخته شده و بیشتر در فرانسه به ویژه در میان علاقمندان موسیقی، تئاتر و سینما، چهره ای کاملا شناخته شده و مورد احترام است.
سرژ رضوانی در سال ۱۹۲۸ میلادی (۱۳۰۷ شمسی) در ایران زاده شد. پدرش مجید رضوانی (محقق و بازیگر تئاتر و نویسنده کتاب «نمایش و رقص در ایران» که با ترجمه محمد زیار در ایران منتشر شد) و مادرش از مهاجران قفقازی بود. او در کودکی به همراه خانواده اش به مسکو و از آنجا به فرانسه رفت. مادرش بر اثر بیماری سرطان در جوانی درگذشت و او مجبور شد کودکی اش را در پانسیون های مهاجران روسی بگذراند. در پانزده سالگی از این پانسیون ها گریخت تا به نقاشی بپردازد. به مدت بیست سال نقاشی کرد و بعد به نوشتن نمایشنامه و داستان پرداخت. سرژ در سال ۱۹۵۰، با ایولین لانزمن خواهر کلود لانزمن (مستندساز کهنه کار فرانسوی) و ژک لانزمن (نویسنده، فیلم نامه نویس و ترانه سرا) ازدواج کرد اما خیلی زود از او جدا شد و با زنی به نام لولا ازدواج کرد که نقش و تاثیر مهمی در زندگی و آثارش باقی گذاشت.
در سال۱۹۶۱، نام سرژ با ترانه «گردباد» (Le Tourbillon) با صدای ژان مورو در فیلم «ژول و ژیم» ساخته فرانسوا تروفو بر سر زبان ها افتاد. او علاوه بر ساختن موسیقی و شعر این ترانه، در فیلم «ژول و ژیم» در نقش «آلبر»، دوست کاترین (ژان مورو) نیز بازی کرد.
در سال ۱۹۶۳ و۱۹۶۶، ژان مورو، دو آلبوم از ترانه های سرژ را ضبط کرد و بیرون داد که مورد استقبال واقع شد.
سرژ از طریق تروفو با ژان لوک گدار آشنا شد و گدار از او خواست که برای آنا کارینا در فیلم «پی یرو خُله» نیز ترانه بسراید و او نیز دو آهنگ برای این فیلم ساخت که بسیار مشهور است و آناکارینا آنها را در فیلم اجرا کرد.
ترانه های سرژ، در فرانسه محبوبیت زیادی دارند و علاوه بر ژان مورو، برخی از مشهورترین خوانندگان فرانسوی مثل «مونا هفتق» (Mona Heftre) و «هلنا نوگه را» آنها را بارها اجرا کرده و به صورت آلبوم منتشر کرده اند.
علاوه بر خوانندگان فرانسوی، ونسا ردگریو، بازیگر برجسته انگلیسی نیز در سال ۱۹۶۸، ده ترانه سرژ را به زبان انگلیسی برای فیلمی به نام «سرخ و آبی» ساخته تونی ریچاردسن ضبط و اجرا کرد.
از سرژ بیش از ۴۰ رمان، ۱۵ نمایشنامه، دو مجموعه شعر و چندین مقاله فلسفی به زبان فرانسوی منتشر شده و نمایشنامه های او بارها به وسیله خود او و یا دیگران بر صحنه های تئاتر فرانسه اجرا شده است.
از میان رمان ها و نمایشنامه های او می توان به «سال های روشنگری»، «داستان یک خانه»، «کسوف»، «تازیانه هشتم»، «قانون انسانی»، «میز آسفالت»، «چهره نگاری بیضوی»، «وصیت عاشقانه»، «ساکنان پوتمکین»، » گذر از تپه های سیاه» و «ریشه دنیا» اشاره کرد.
ژان مورو و سرژ رضوانی در نمایی از ‹ژول و ژیم›سرژ، اکنون ۸۴ سال دارد و علاوه بر نقاشی و ترانه سرایی، در صدد به روی صحنه آوردن نمایشنامه تازه ای است که بر اساس زندگی اش به عنوان یک مهاجر در پاریس نوشته است. وی پس از مرگ لولا همسر قبلی اش که در دسامبر ۲۰۰۴ به دلیل بیماری آلزایمر درگذشت با ماری ژوزه نات بازیگر برجسته فرانسوی در دهه های شصت و هفتاد و برنده بهترین بازیگر زن از فستیوال کن ۱۹۷۴ به خاطر فیلم «ویولن توپ ها» ازدواج کرد و هم اکنون در نقطه ای دور از شهر پاریس زندگی آرامی دارد. سرژ با آن که آپارتمان بزرگ و شیکی در پاریس دارد اما در این شهر زندگی نمی کند چرا که از رسانه ها و جنجال های رسانه ای، جمع روشنفکران فرانسوی و کافه نشینی گریزان است. خود می گوید من مرد آزادی هستم و دوست دارم دور از هیاهو زندگی کنم. سرژ همچنین در پاسخ به این سوال من که خود را کجایی می داند، می گوید که اهل جایی نیست و خود را انسانی جهان وطن می خواند.
نگاه سرژ به سینمای موج نو فرانسه در این گفتگو که خلاصه ای از آن در اینجا منتشر می شود، بسیار انتقادی است.
چطور وارد موج نو شدید؟ نوع رابطه شما با موج نو چگونه بود؟
ورود من به موج نو کاملا اتفاقی بود. بیشتر از طریق رفاقت پیش آمد. دوستی من با تروفو و بعدش گدار. در واقع من نقشی را در ژول و ژیم بازی کردم که تروفو می خواست. او می خواست که من با گیتار، ژان مورو را همراهی کنم. من هیچ وقت در حرفه آهنگسازی حرفه ای نبودم. اما تروفو خیلی مرا دوست داشت. تروفو آرزو داشت که ترانه های من شناخته بشوند، ترانه هایی که در دایره کوچکی با بوریس دپاند و ژان مورو و چند تای دیگر کار می شد. تروفو دوست نداشت این ترانه ها در همان دایره بسته و کوچک دوستان من باقی بماند. برای این که واقعا آنها را دوست داشت. او از من درخواست کرد که در «ژول و ژیم» ساز بزنم و نقش مرد سوم زندگی کاترین را بازی کنم. این که ژان مورو یکی از ترانه های مرا بخواند و من هم با گیتار همراهی اش کنم. در واقع این گونه بود که ترانه های من شناخته شدند. من خیلی تمایل نداشتم وارد حرفه ترانه سرایی شوم اما ترانه برایم پلی بود که وارد حرفه سینما و نوشتن شوم.
در ادامه این نقش، همه کارگردان های موج نو از من می خواستند که در فیلم هایشان بازی کنم ولی من همیشه این پیشنهادات را رد کردم. یک تهیه کننده هالیوودی هم آمد به من پیشنهاد داد که بروم در هالیوود زندگی کنم و آنجا موزیک فیلم بسازم اما من این پیشنهاد را رد کردم. من در آن زمان ها نقاش بودم و همان طور که گفتم حضور من در سینما کاملا اتفاقی بود. بیشتر به واسطه دوستی با ژان مورو و همسرش و بعد با تروفو، تمام کارگردان های موج نو را می شناختم و این گونه بود که با سینما ارتباط پیدا کردم. اما هیچ وقت نمی خواستم وارد این وادی شوم. من خیلی دور از جمع پاریسی ها و در منطقه میدی زندگی می کردم و خیلی کم به پاریس می آمدم. ابدا دوست نداشتم زندگی ام را تغییر بدهم، به خاطر این که مرد خوشبختی بودم و نزدیک به ۵۰ سال دور از همه چیز در یک خانه زندگی می کردم و می توانستم نقاشی کنم، بنویسم و آهنگ بسازم، بدون این که به این فکر کنم که آثار من چه سرنوشتی خواهند داشت. این ها خصوصا و بیشتر برای لذت شخصی و کنجکاوی بود و نه لزوما موفق شدن و این حرف ها.
سرژ در هشتاد و چهارسالگی علاوه بر نقاشی و ترانه سرایی، می نوازد و می خواندنظرتان در مورد موج نو چیست؟ به هر حال شما بخشی از این جنبش بودید و به نوعی در آن مشارکت داشتید. حداقل برای دو فیلم مهم موج نو، یعنی ژول و ژیم و پی یرو خله، آهنگ ساختید.
اتفاقی که در موج نو افتاد، فکر ایجاد یک سینمای خیلی حساب شده بود که از سینمای آمریکا ناشی می شد.
خب کلی کارگردان فرانسوی بودند که بر خلاف آن چیزی که جوان های موج نو می گفتند خیلی هم بد کار نمی کردند. موج نویی ها، جوان هایی بودند که می خواستند پدرهای نمادین خود را بکشند. فکر کنم گاهی خیلی از فیلم ها بچگانه از آب درآمده بود.
به هر حال موج نویی ها افکار نو و نگاه تازه ای به سینما داشتند و آثار متفاوتی خلق کردند. برای شما که با کارهایتان در موج نو نقش داشتید، آیا این جریان، جذاب و الهام بخش نبود؟
به نظر من موج نو چیزی نساخت، بلکه چیزهای زیادی را نابود کرد و این سرزنش و نقدی است که من به موج نو وارد می دانم. چون آنها – آدم های موج نو- سینمای قبلی را با نگاهی از بالا تحقیر می کردند. سینمایی که بسیار فشرده و پیچیده بود. موج نو به نظرم نوعی بازی بچگانه بود. انگار بچه ها بودند که فیلم می گرفتند. این که مثلا در خانه مادربزرگ فیلمبرداری کنیم، یعنی خیلی آماتوری بود.
گدار به نظرم سبک فیلمسازی اش خیلی بچگانه است. البته خیلی آدم باهوشی است ولی سبکش و روشی که فیلم هایش را بر مبنای آن پایه ریزی می کند، بچگانه است.
پس چه نوع سینمایی را می پسندید؟
من اصولا سینمای کلاسیک آمریکا را دوست دارم. سینمای هالیوود و فیلم های سیاه و سفید را. برای این که نورپردازی شان فوق العاده بود. آن ها به همان اندازه که فیلم های شاهکار ساختند، فیلم های بد هم ساختند. مدیران فیلمبرداری نابغه ای در هالیوود بودند مثل فیلمبردار «همشهری کین» و «زنی از شانگهای» که یک اثر جاودانه است. فیلمبرداری که این فیلم ها را فیلمبرداری کرد، فیلم های متوسط و بد را هم فیلمبرداری کرد. اما تصاویر آنها هم در هر صورت زیبا بود. آن سینمایی بود که دیگر هیچ وقت ساخته نمی شود. من فکر می کنم سینما زندگی یک لحظه را ثبت می کند ولی به طرز عجیبی خیلی زود مضحک می شود. مثل تمام فیلم هابی که در سال های ۱۹۰۰ ساخته شدند، وقتی امروز آنها را می بینیم، قدری مضحک و غریب اند اما خب از آن طرف سینمای هنری هم هست و می توان گفت سینما عمر زیادی خواهد داشت.
از سرژ رضوانی چندین رمان و نمایشنامه به زبان فرانسه منتشر شده استبعد از «ژول و ژیم» خیلی پیشنهاد بازی در سینما به من شد اما هرگز نمی خواستم وارد سینما بشوم و به عنوان بازیگر شناخته شوم. بعد از سال های شصت من شروع به نوشتن کردم. بعد مدت بیست سال نقاشی کردم و تقریبا در تمام گالری های مهم پاریس و حتی خارج از فرانسه و در موزه هنرهای معاصر نمایشگاه برگزار کردم.
اما در یک برهه زمانی خاص با اتفاق هایی که در حیطه بازاریابی و فروش نقاشی می افتاد موافق نبودم. برای من نقاشی وسیله ای برای تحقیق و کشف بود. وسیله ای برای ثبت چیزهایی که در ذهن داشتم و دارم.
از سال های شصت به بعد چیزی که به نقاش ها تحمیل شد این بود که ابژه هایی برای فروش تولید کنند. بنابراین فروشنده ها و گالری دارها، اهمیت زیادی پیدا کردند. می توانم یک مثال جالب برایتان بزنم. وقتی شروع به نقاشی کردم، صاحبان گالری ۱۵ درصد فروش تابلوها را برمی داشتند، بعد این رقم شد ۳۰ درصد و بعد ۵۰ درصد و الان ۹۰ درصد فروش را گالری دارها و کارگزاران بازار (دلالان هنری) برمی دارند.
این یعنی یک استراتژی تجاری که هنرمندان در نقش مهره های این استراتژی هستند. از این زمان به بعد بود که خودم را از بازار دلالان بیرون کشیدم، البته به نقاشی کشیدن ادامه دادم.
علاوه بر نقاشی، خیلی هم نوشتم، داستان، مقاله و نمایشنامه. تعداد زیادی نمایشنامه برای تئاتر نوشتم. و به مدت سی سال کاری جز نوشتن نکردم.
اما بعد دوباره به موسیقی و ترانه سرایی برگشتید.
من سی سال به گیتار دست نزدم تا این که مونا هفتق، ترانه های مرا دوباره کشف کرد و از من خواست قبول کنم که از کارهایم یک رسیتال اجرا کنم و من هم قبول کردم. در واقع این مونا هفتق بود که انگیزه نواختن و آهنگسازی را دوباره در من احیا کرد. مونا دو آلبوم از کارهای مرا اجرا کرد. از میان ترانه هایی که مونا اجرا کرد، «عشق کودکی» را بیشتر دوست دارم. شکلی که او کارهای مرا اجرا می کرد، خیلی زیبا بود. بعد از آن بود که دوباره شروع کردم به ترانه ساختن.
اجرای مونا هفتق کاملا با اجرای ژان مورو فرق داشت. خب ژان مورو به نوعی اسطوره ای و دست نیافتنی بود. ژان مورو دو تا دیسک از کارهای من درآورده بود و ۴۰ تا از ترانه های مرا اجرا کرده بود.
اما مونا کارهایش متفاوت بود. احساسی تر و فرانسوی ترند. بیشتر به اجراهای ادیت پیاف نزدیک اند، تمام آن کوچه پس کوچه های پاریسی و حال و هوای خیلی شکننده زمانه.
سرژ رضوانی با همسرش با ماری ژوزه ناتدر واقع هر کس به شیوه خود ترانه های مرا خوانده. فکر می کنم ترانه های من از زمانی که وارد حوزه عمومی شده اند دیگر به من تعلق ندارند.
ترانه های من دور دنیا را می گردند، حتی ونسا ردگریو هم آنها را به انگلیسی خوانده است و خیلی هم خوب اجرا کرد. من واقعا ملاکی برای این که چه کسی بهتر اجرا کرده ندارم. هر کسی به شیوه خودش آنها را اجرا کرد. «هلنا نوگه را» از همه آنها که ترانه های مرا اجرا کردند جوان تر است و همه جوان ها سبک اجرای او را دوست دارند.
البته من خودم هم ترانه هایم را خوانده ام و تاکنون شش آلبوم از کارهای خودم با صدای من منتشر شده است. نمی توانم بگویم که من روش اجرایی خودم را ترجیح می دهم بلکه می توانم بگویم که به ساده ترین شکل ممکن آنها را اجرا کردم. در ترانه های من سادگی هست، و کلام اهمیت زیادی دارند.
اما قطعا بدون ژان مورو، ترانه های من شناخته نمی شدند. او بود که محرک و انگیزه لازم و الهام بخش من در ترانه معروف له توقبیون (گردباد) بود که در سطح دنیا شناخته شده است و امروز دختربچه های کوچک هم آن را از حفظ می خوانند.
من «گردباد» را در واقع برای دست انداختن ژان مورو و همسرش نوشتم. آنها همدیگر را دوست داشتند اما بعد از هم جدا می شدند و دوباره آشتی می کردند و بعد جدا می شدند. این بن مایه ترانه ای است که به نوعی یک مسخره بازی عاشقانه است. ترانه دیگری هم برای ژان مورو سرودم به نام «شب های مدیترانه ای».
نظرتان در مورد سینمای امروز فرانسه چیست؟
به نظر من خیلی احمقانه است. تمام فیلم های منتخب سزار به دست من و همسرم، ماری ژوزه نات، می رسد که به نظرم همه پرت و پلا هستند. اثری از زیبایی شناسی در این فیلم ها نیست و خیلی به ندرت می توان در آنها فیلم خوب پیدا کرد. الان فیلم های خوب بیشتر در آلمان دیده می شود. اما در سینمای فرانسه به ندرت پیش می آید که بتوان یک گوهر که در شب بدرخشد، پیدا کرد.سینمای فرانسه امروز چشم انداز محدودی دارد. حتی موج نو هم همین طور بود. همیشه در زندگی خصوصی آدم های فیلم ها، دعوا هست و دارند سر هم داد می کشند. امروز پروژه بزرگی در سینمای فرانسه وجود ندارد. هیچ وقت دید وسیعی در این سینما پیدا نمی شود. این فیلم هایی که از بیرون فرانسه و از کشورهای رنج کشیده و از جاهایی که رنج و محنت در آنها هست می آیند، فیلم های خوبی اند.
۱۳۹۵ شهریور ۳, چهارشنبه
هر هنرمندى به خودش شبیه است (گفت و گو با احمد قدرتی پور)

——————————————————–
موهایش یک دست سفید است. نگاه کردن به آن چهره و چین هاى
عمیق دور چشم و لب هاى به هم فشرده اش او را آدمى سرسخت جلوه
مى دهد. آدم هایى که چنین نگاه خیره اى مثل او دارند ،حتما در مسیر پیش رویشان
مصمم اند، شاید او هم یکى از همین آدم هاست. یاد شوالیه اى مى افتى که در حسرت
خیلى چیزهاست از چاپ کتاب هایى که هنوز خاك انتظار مى خورد و مقالاتى که
دست نخورده باقى مانده اند، اما هرچه باشد ،اقتدار پررنگى که در چهره اش است به
تو م ىفهماند که روزى او همه را به منصه ظهور مى نشاند. این را از نگاه هاى سمجش
مى توان یافت. گفتگوى ما با احمد قدرتى پور در یک روز تابستانى گرم و شرجى اتفاق
مى افتد. صمیمى و دلچسب درباره نقاشى ، داستان و شعر، عشقى که به قول خودش
کابوس این روزهایش شده تا در سردرگمى چاپ کردن کتاب هایش بماند.اما سلاح او
در رسیدن به اهدافش همان سرسختى بى حد و اندازه اش است. سرسختى که فقط
م ىتواند در مردى خلاصه شود که خود را به هنرش سنجاق کرده است.
گفت وگوى نسل فردا با احمد قدرتى پور، نقاش، نویسنده و شاعر
مریم محسنى
———————————————————————-
* آقاى قدرتى پوراز کجا شروع کنیم؟
_ از آنجایى که نقطه گره قضیه است. درمورد هنر ، هنرى که دنیاى
خودش و آدم هاى خاص خودش را دارد.
* آنچه که در زندگى هنرى شما بارز دیده مى شود، این
است که شما تلفیقى از شعر و داستان و نقاشى را در هنر
خود جمع کرده اید. چطور این سه عنصرهنرى که شاید
اشتراك چندانى با هم ندارند با هم یک جا جمع شده اند؟
این که یک هنرمند هم نقاش باشد، هم داستان نویس و
هم نقاد و شاعر؟
_ این موضوع براى بسیارىا ز هنرمندان پیش مى آید ،ممکن است
یک نفر وارد عرصه هاى مختلفى شود که ظاهرا ربطى باهم ندارند،
بنده چون متکى به مبانى هنر و فلسفه و نظریه شناخت هستم به
خاطر نوع و سمت و سوى مطالعاتى که داشتم ،توانستم با تلفیق
این مبانى که ا گر آنها را بررسى کنیم به یک ریشه مى رسیم، هنرم
را گسترش بدهم. چون سمت و سوى مطالعاتما ین گونه بودها ست
که رجوع کردمب ه همه هنرها، داستان،ن قاشى و شعر به ا ین علت که
همه اینها مبناى فلسفى و شناختى دارد.
* به نظرشما این موضوع باعث نشده که شما به عنوان یک
اقیانوس کم عمق باشید. این سوال را به این خاطر مى پرسم
که ابعاد هنر این قدر گسترده است که اگر هنرمند بخواهد
به شکل عمیق آن را دریابد باید به شکل تخصصى ، عناصر
هنر را دنبال کند.
_ قضاوتا ین موضوع با مخاطبان منا ست. مخاطبانى که با دریافت
آثارم مى توانند در مورد من داورى کنند،ا ین موضوع را با یک مثال
بدونا ینکه بخواهم خودم را با بزرگان هنر مقایسه کرده و غلو کنم
،شرح مى دهم . در تاریخ افرادى را داشته ایم که در عرص ههاى
هنرى مختلف دست داشته اند از جمله آنها میکل آنژ ، است که
او را نقاش مى نامند، در حالى کها و یک مجسمه ساز قوى و شاعر
بزرگى هم بوده است. ویلیام بلیک ،هم مثال دیگرى است ،او نیز
شاعر و نقاش برجستها ى بوده وا فراد دیگرى همچون داوینچى که
درعرصه هاى مختلف هنرى ،خلاقیت هاى برجسته اى را از خود
به جا گذاشتها ند. همان طور که گفتم به هیچ وجه در مقام مقایسه
برنمى آیم ،اما به خاطر نوع مطالعاتى که داشته ا م به این عرصه ها
وارد شده ام.
* هنرمندانى که نام بردید همواره جزیى از جامعه بوده
اند. نزدیک تر مى شویم به هنرمندان خودمان مثل
صاد ق چوبک ، هدایت و گلشیرى و … کسانى که از لای ههاى
زیرین و زیر پوست شهرى استفاده کرده و به نوعى هنر
خود را مردمى کرده اند وشما تا چه حد ، هنرتان مردمى
است و از جامعه تاثیر پذیرفته است؟
_ به نظرمن یک هنرمند اگربخواهد اثرش عمیق باشد و جلوه
هاى انسان و حضور انسان را در جهان بیان کند و آثارش بازتاب
انسانى داشته باشد و به نوعى زندگى را روایت کند ،باید در درجه
او ل،زندگى را بشناسد. آنچه که تنها درذهن هنرمند نیست و تحت
تاثیر واقعیت هاى بیرونىا ست، دراین صورتا ست که یکا ثرغنى
را بازمى آفریند. کسانى مثل گلشیرى، فروغ فرخزاد وا حمد شاملو
و بسیارى دیگراز هنرمندان کشورمان که کارهاى برجسته اى
داشته اندا ز همین موضوع سود جسته اند. مثلا همان طور که
عنوان کردید، صادق چوبک باید تاریخ بوشهر را خوانده باشد تا
بتواند تنگسیر را بنویسد یا بزرگ علوى باید تبعید شده باشد تا
بتواندا ثرى به نام چشم هایش را خلق کند در غیرا ین صورت آنچه
که آفریده مى شود یکا ثر مصنوعىا ست که مخاطبان چندانى هم
نخواهد داشت. هنرمند با مردم بزرگ مى شود. یک نویسنده وقتى
در مورد یک بقال مى نویسد باید حضور بقالانه در داستا نهایش
داشته باشد. نویسنده در آثارش کاراکترها را به وجود مى آورد نه
یک شخصیت کلى را.
* پس یک نویسنده به نوعى باید چند شخصیتى باشد،
درست است؟
_ بله. یک هنرمند بایستى ابعاد مختلف حضور انسانى و شخصیت
انسانى را بشناسد و جهانى را در نگاه هاى مختلف و متفاوت خلق
کند. هنرمند باید عشق ها و شکست ها را خوب بشناسد و با آنها
زندگى کرده باشد هم ذهنى و هم عینى ،درآن صورت است که
مى تواند ، نقش بزند و اثر را خلق کند این موضوع را مى توان در
شعرهاى پاپلو نرودا و لورکا ، در نمایشنامه هایش دید.
* خب آیا این موضوع در نقاشى هم نمود دارد و هنرمند
مى تواند نقاشى خود را به نوعى براى مخاطب خود ملموس
کند با توجه به اینکه نقاشى داراى ابعاد مختلف مثل
مجسمه سازى نیست، آیا هنرمند مى تواند نقاشى خود
را زنده کند؟
_ نقاشى به نظر من یکى از سخت ترین ژانرهاى هنریست .ما با یک
سطح روبرو هستیم. البته این مسئله در مورد شکل کلاسیک
قضیه ایى دیگرا ست. به نظر من وارد شدن ویدیو آرتها با رنگهاى
مختلف به نقاشى ،زیاد جدى نیست و همان شکل کلاسیک
است که همواره مورد توجه قرار مى گیرد. نقاشى بسیار سخت
ترازمجسمه سازى است چون در مجسمه سازى ما با یک حضور
متجسد انسانى طرف هستیم و به همین خاطر در نقاشى قدرت
هنرمندا ست که به سطح غیرمتحرك ،پویایى و زندگى مى بخشد.
البته به نظرمن درنقاشى کلاسیک اگرزندگى نباشد و صرفا گرته
بردارىا ز طبیعت باشد فقط یک سرى فعالیت هاى تکنیکى ا تفاق
افتادها ست و بس.
* پس با این اوصاف، هنرمند باید درنقاشى هایش دخل و
تصرف داشته باشد؟
_ بله .
* آیا به همین خاطر است که شما در یکى از نقاشى هایتان
معمارى اصلى مناره را در نظر نگرفته و آن را به شکل
گره زده کشیده اید؟
_ خب از این نوع فعالیت هاى ذهنى که بروز آن اثرهنرى است.
بزرگانى هستند که این کاررا کرده اند. نابغه اى که در اواخر قرون
وسطىا ست به نام هیرونیموس بوش و دیگران کها شیا راا زآن خود
کردها ند.ا ین نوعى نگاه سورئال به نقاشىا ست که در نیمها ول قرن
20 هم توسط سالوادر دالى ، انجام شد.ا و فلزى را کشید که زیر
حرارت خورشید ،حالت خمیرى پیدا کردها ست.ا ین موضوعات به
قصد هنرمندب از مى گردد که جنبه گرافیک داشته و یا جنبه ذهنى
که تفاوتى هم بینا ین دو هست. من در نقاشى مناره گره زده، سعى
کردم که تلفیقى بین کاریکاتور و نقاشى را ایجاد کنم. اگر نقاشى
باشد باید وجه سورئال آن را در نظر بگیریم وا گر وجه کاریکاتوررا در
نظر بگیریم باید جنبه طنز آنرا پررنگ تر کنیم. کاریکاتور لحظه را
تعریف مى کند و نقاشى شکل متفاوتى را نشان مى دهد که تاریخ
دردها و رنج ها و به بن بست رسیدن تاریخى است که بر جامعه
گذشته ا ست.
* شما به جنبه هاى سورئال اشاره کردید آنچه که دربوف
کورصادق هدایت هم دیده مى شود واواز نقاشى هاى
سالوادردالى ، تاثیرگرفته است آیا درآثار شما هم این
تاثیرات وجود دارد؟
_درداستان ها وشعرهاى من همان اتقاقى افتاده که درنقاشى هاى
مدرن من هست. در نقاشى هاى کلاسیک فقط به جنبه هاى
زیبایى شناختى و دلنشین روى آورده ام ،اما در آثار مدرن من
رگ ههاى سورئال وجود دارد.
* این سورئال نویسى تحت تاثیرهوشنگ گلشیرى بوده
است؟با توجه به ا ینکه ا و در شازده ا حتجابش به ا ین مقوله نگاه ویژه داشته
و شما هم دوستى دیرینه ا ى باا ین نویسنده برجسته داشته ا ید.
_ من هوشنگ را ازجوانى مى شناختم. حدود 18 سالم بود که براى
اولین بارا و را دیدم و تا زمان مرگش به صورت متناوب و مکررایشان
را مى دیدم گاهى این ارتباط گسیخته مى شد ،اما همیشه وجود
داشت. گلشیرى ،بسیارزیاد برمن وا فراد دیگرى ، تاثیرداشتها ست.
اونویسندها ى بسیار تواناست و داستان نویسى ، متفاوت است
چون اطلاعات اجتماعى که این آدم داشت بها و کمک م ىکرد
که داستان هاى قوى خلق کند. او صرفا با زبان ،بازى نمى کرد و
کارهایش مبتنى بر کارکترها و تاریخ است. شازده احتجاب براى
من یک باور به شمار مى رود همان قدر که تحت تاثیر بوف کور قرار
گرفتم ، تحت تاثیرا ین داستان هم قرار گرفتم وا ین داستان مرا به
کاراکتر خودم بازگرداند.
* پس باا ین تفاسیر بیشتر آثار شما تاثیر گرفته ا ز گلشیرىا ست؟
_ هنرمندانى که با جامعه ارتباط تنگاتنگ دارند ،همواره ا ز کسانى
بوده اند که در آثار من جا داشته اند. مثال تنگسیر را پیش تر زدم.
گرچه برخلاف ظاهر بسیارى ا ز نویسندگانى که مى بینیم که بسیار
منظم و متین برخورد مى کنند در دنیاى درونى خود دنیاى دیگرى
دارند و این همان پارادوکسى است که در زندگى یک هنرمند بارز
است. گلشیرى ،بدترین اصطلاحات عوام را در آثارش به کار مى برد
وبا همه طبقات ا جتماعى ارتباط داشت. شناخت گلشیرى و امثال
او باعث شد که بفهمم تا زمانى که کاراکترهاى ا جتماعى رانشناسم
و با آنها زندگى نکنم ،نمى توانم بنویسم. چند گانگى امریست که
در زندگى یک هنرمند باید وجود داشته باشد.
* پس شما رهسپار جاده اى شدید که نویسندگان
معاصرى چون گلشیرى، دولت آبادى و … در آن قدم
گذاشتند؟
_ این را بگویم که من زیاد کتاب منتشر نکردم آن هم به دلایل
شخصى. امروز اگر کسى یک میلیون داشته باشد که با توجه به
وضعیت ا قتصادى کنونى پول ناچیزى به حساب مى آید ،مى تواند
یک کتاب 100 صفحه اى در 1000 نسخه به چاپ برساند و این
موضوع راحت ا ست ،اما شاید ماندگاریش کم باشد.
* مى توانید دلایل این عدم کشش به چاپ آثارتان را
بیان کنید؟
_ علت ا صلى آن درگیر ىهاى غیر هنرى و نوشتن در نشریات به شکل
مداوم بود که فرصتى براى نوشتن و انتشار کتاب را ایجاد نمى کرد. البته شاید
در اوایل جوانى و نوجوانى این کشش بود که نام و عنوانى داشته باشم ، اما
امروز نه و سالهاست این احساس فروکش کرده است.
* چرا ؟
_ به خاطر اینکه وقتى به شعرهایم رجوع مى کنم بسیار بى رحمانه آنها را
مورد ارزیابى قرار مى دهم و بسیارى از شعرهایم را که به چاپ رساندها م ،
شعر نم ىدانم چون خالص، صادقانه و عین زندگى نیستند ،پس نباید منتشر
مى شدند. سخت گرفتن به آثارم باعث شده که بسیارى ا ز آنها
همچنان خاك بخورند تا روزى به سراغشان بروم و آنها را با اصلاح و تغییرات
اگرزندگى باقى بود به چاپ برسانم. چاپ آثارم اکنون دنیاى کابوس بارى
براى من ایجاد کرده ا ست و به نوعى مرا دچار نوعى سردرگمى کرده ا ست.
* کدامیک از آثار چاپ شده شما بیشتر پشیمانتان کرده است؟
_ یک کتاب دارم به نام »خون بر ماسه « که جزوه اى است براى
تحلیل اشعار فروغ فرخزاد که در سال 50 منتشر شد و دقیقا یک
ماه بعدا زا نتشارا ینا ثر پشیمان شدم و تا آنجا که دستم رسیدا ین
کتاب را جمع آورى کردم. البته نمى گویم آنچه که نوشتم ، غلط
بوده ولى در مورد فروغ ، درا ین کتابا غراق کرد هام و همه شخصیت
او را ندیدها م فقط یک بُعدا زا بعادا و را درا ین کتاب کنکاش کردها م
و شعر آیه هاى زمینى ا و را که یکى ا ز شعرهاى برجسته فروغ ا ست
را رمز گشایى کردم ،اما بیشتر حرف خودم را زده ا م. البته رمان
کوتاهى هم به نام « ول » دارم که گلشیرى واحمد میرعلایى آن
را خوانده اند و جزو کار هایى بود که دوستش داشتم این رمان
در سال 50 – 49 به پایان رسید ،اما هیچ وقت مجوز چاپ نگرفت
وهمین طورمانده تاا ینکه در آن زمان به صورت قاچاقى 500 نسخه
از این کتاب را منتشر کردم و اکنون باید با بازبینى دقیق و اصلاح
دوباره به فکر انتشارش باشم. این کتاب از آن کتاب هایى است که
رضایت من را به دست آورده ا ست.
* آیا آثار دیگرى هم دارید که در صف انتظار براى چاپ
مانده باشد؟
_ بله تعداد زیادى شعر که حاصل سال ها کار است و چند
داستان کوتاه و مجموعه مقالاتى که باید به انتشار برسد و چند
کتاب منتشر نشده دیگر از جمله فرهنگ زیبایى شناسى که با
کمک همسرم آن را جمع آورى کردیم و قرارداد آن را با حوزه
هنرى بستیم ، اما به دلایلى منتشر نشد و یک کتاب دیگر که
مترجم آن همسرم بود با وجود قرادادى که با تهران داشتیم ،باز به
مرحله چاپ نرسید.
* آیا دغدغه نان وسنگ اندازى هاى مختلف باعث شد که
شما نتوانید به آنچه که باید برسید و نتوانید کتاب هایتان
را به چاپ برسانید؟
_ غم نان یکى ازدلایل است ، اما اگرخودم مصر بودم که به چاپ
برسند ، این اتفاق مى افتاد در واقع من درگیرى ها والویت هاى
دیگرى در زندگى داشتم که تا حدود زیادى این افکار را از من
دور مى کرد.
* برگردیم به وادى نقاشى هاى شما. این بار نقاشى هاى
مدرنتان که برخى اعتقاد دارند نوعى گرته بردارى مقلدانه
از خانم دررودى است، اول بگویید نظرتان درباره این عده
و دیدگاهى که دارند چیست؟آیا درست است؟
_ خیر.ا ین موضع گیرى ها را قبول ندارم.ا گر یک نقاشا ز پل خواجو
نقاشى کند پس باا ین تعابیر نفر دوم نمى تواندا زاین پل طرح بزند
و یا نقاشى کند؟ آدم ها چیزهاى زیادى در ذهنشان م ىبافند که
ممکن است ، صحت و سقم درستى نداشته باشد. ایران دررودى
،یک نقاش برجسته و سورئال خاص خودش است مثل رنه ماگریت و
مارسل دوشان و سالوادور دالى که سبک خاص خودشان را دارند. در
نگاه ا یشان سورئال شرقى جا گرفته، همان نگاهى است که در آثار مدرن
من هم هست و در این موضوع به هم نزدیکیم ولى آنچه که مرا ا ز خانم
دررودى ، جدا مى کند و البته من خود را پایین تر از ایشان مى دانم
این است که کارهاى ایران ،بسیار شخصى است و تماما به زندگى و
مکانى که او و خانواده اش زندگى مى کنند، باز مى گردد و آثار من
نوعى رئالیسم جادویى است ، البته اگر بشود چنین اعتبارى قایل شد،
علاوه بر جنبه هاى سورئال داراى جنبه هاى تاریخى، باورهاى قومى،
فرهنگ و توتم ها هم هست و این همان چیزى است که در داستان و
شعر من هم هست ، فضاى عاطفى شرقى و حضور انسان شرقى. نوعى
نگاه متعهدانه به انسان تاریخ ساز. باورى که من به عدالت و آزادى
دارم که نوعى نگاه جامعه شناختى و فلسفى را تداعى م ىکند ، در
حالى که در آثارا یران دررودى ، چنین نگاهى نیست و گاهى رنگ
ها و عناصر شبیه هما ست. منا صفهانى را تصویر کردها م که داراى
تاریخ، فرهنگ و امیدها و ناامیدى هاست آنچه که هویت ما را مى
سازد در آثار مدرن من منقش شده و به نظر من هر هنرمندى به
گونه خودش با اثر هنریش برخورد مى کند و به خودش شبیه
ا ست.
——————————————————————–
شناسنامه
متولد یازدهم اسفند ماه 1328 در اصفهان
اساتید
افتخاراوشاگردى بزرگانى چون امیرحسین آریانپور، حیدرمهرگان
، شرف الدین خراسانى ، احسان طبرى ، اکبررادى ، بهرام بیضائى ،
سمبات کیورقیان ، یرواند نهاپطیان ، على اکبرصنعتى ، آیدین آغداشلو،
ایران درودى ، گروتوفسکى ، پیتربروك ، فرانک وب و… است.
فعالیت هاى فرهنگى، ادبى و هنرى احمد قدرتى پور ،به طورخلاصه
و کلى عبارتند از : عضویت افتخارى وشرکت درانجمن هاى ادبى
وهنرى سراسرکشور، عضویت هیئت اجرائیه شوراى نویسندگان
وهنرمندان ایران ونماینده اصفهان درآن، عضویت هیئت مدیره اولین
دوره انتخابات انجمن نقاشان اصفهان ، عضوانجمن صنفى روزنامه
نگاران، مدرس جامعه شناسى و فلسفه (به ویژه فلسفه هنر) ، نقاشى ،
تئاتر، سینما و….
تالیف
شش کتاب در حوزه کودك و نوجوان، رمان توقیف شده »ول ،«
منظومه »بى ستارگانى برآسمان «، کتاب »اصفهان درگذرگاه تاریخ ،«
فرهنگ ده جلدى زیبایى شناسى و هنر( با یارى منیژه هادى محمد
آبادى)، فرهنگ سه جلدى نقد ادبى ، فرهنگ عکاسى و چندین مقاله
ادبى و هنرى دیگر.
مولف مقدمه و ویراستارکتاب »آبرنگ کاران امپرسیونیست « ترجمه
منیژه هادى محمدآبادى، مولف مقدمه وویراستارکتاب »نقاشى هاى
مردمى و افسانه هاى ایرانى «ترجمه منیژه هادى محمدآبادى و
نگارش ده ها نمایش نامه و فیلم نامه که برخىا ز آنها اجرا شده است.
موسس
تاسیس هنرکده خورشید ،بنیان گذارى انجمن هنرى کوخ
مولف صدها مقاله ونقد ادبى وهنرى که در نشریات سراسرى
کشور(پیش وپس ازانقلاب ) منتشرشده اند .
نمایشگاه ها
برپایى ده ها نمایشگاه انفرادى وگروهى دراصفهان، تهران، شیراز، یزد،
لایپزیک، کلن، استکهلم، دبى ، تاشکند و….
عکس: محمد شریف | نسل فردا
منتشر شده در روزنامه نسل فردا(26مردادماه1394 – شماره 4911)
———————————————————————-
* آقاى قدرتى پوراز کجا شروع کنیم؟
_ از آنجایى که نقطه گره قضیه است. درمورد هنر ، هنرى که دنیاى
خودش و آدم هاى خاص خودش را دارد.
* آنچه که در زندگى هنرى شما بارز دیده مى شود، این
است که شما تلفیقى از شعر و داستان و نقاشى را در هنر
خود جمع کرده اید. چطور این سه عنصرهنرى که شاید
اشتراك چندانى با هم ندارند با هم یک جا جمع شده اند؟
این که یک هنرمند هم نقاش باشد، هم داستان نویس و
هم نقاد و شاعر؟
_ این موضوع براى بسیارىا ز هنرمندان پیش مى آید ،ممکن است
یک نفر وارد عرصه هاى مختلفى شود که ظاهرا ربطى باهم ندارند،
بنده چون متکى به مبانى هنر و فلسفه و نظریه شناخت هستم به
خاطر نوع و سمت و سوى مطالعاتى که داشتم ،توانستم با تلفیق
این مبانى که ا گر آنها را بررسى کنیم به یک ریشه مى رسیم، هنرم
را گسترش بدهم. چون سمت و سوى مطالعاتما ین گونه بودها ست
که رجوع کردمب ه همه هنرها، داستان،ن قاشى و شعر به ا ین علت که
همه اینها مبناى فلسفى و شناختى دارد.
* به نظرشما این موضوع باعث نشده که شما به عنوان یک
اقیانوس کم عمق باشید. این سوال را به این خاطر مى پرسم
که ابعاد هنر این قدر گسترده است که اگر هنرمند بخواهد
به شکل عمیق آن را دریابد باید به شکل تخصصى ، عناصر
هنر را دنبال کند.
_ قضاوتا ین موضوع با مخاطبان منا ست. مخاطبانى که با دریافت
آثارم مى توانند در مورد من داورى کنند،ا ین موضوع را با یک مثال
بدونا ینکه بخواهم خودم را با بزرگان هنر مقایسه کرده و غلو کنم
،شرح مى دهم . در تاریخ افرادى را داشته ایم که در عرص ههاى
هنرى مختلف دست داشته اند از جمله آنها میکل آنژ ، است که
او را نقاش مى نامند، در حالى کها و یک مجسمه ساز قوى و شاعر
بزرگى هم بوده است. ویلیام بلیک ،هم مثال دیگرى است ،او نیز
شاعر و نقاش برجستها ى بوده وا فراد دیگرى همچون داوینچى که
درعرصه هاى مختلف هنرى ،خلاقیت هاى برجسته اى را از خود
به جا گذاشتها ند. همان طور که گفتم به هیچ وجه در مقام مقایسه
برنمى آیم ،اما به خاطر نوع مطالعاتى که داشته ا م به این عرصه ها
وارد شده ام.
* هنرمندانى که نام بردید همواره جزیى از جامعه بوده
اند. نزدیک تر مى شویم به هنرمندان خودمان مثل
صاد ق چوبک ، هدایت و گلشیرى و … کسانى که از لای ههاى
زیرین و زیر پوست شهرى استفاده کرده و به نوعى هنر
خود را مردمى کرده اند وشما تا چه حد ، هنرتان مردمى
است و از جامعه تاثیر پذیرفته است؟
_ به نظرمن یک هنرمند اگربخواهد اثرش عمیق باشد و جلوه
هاى انسان و حضور انسان را در جهان بیان کند و آثارش بازتاب
انسانى داشته باشد و به نوعى زندگى را روایت کند ،باید در درجه
او ل،زندگى را بشناسد. آنچه که تنها درذهن هنرمند نیست و تحت
تاثیر واقعیت هاى بیرونىا ست، دراین صورتا ست که یکا ثرغنى
را بازمى آفریند. کسانى مثل گلشیرى، فروغ فرخزاد وا حمد شاملو
و بسیارى دیگراز هنرمندان کشورمان که کارهاى برجسته اى
داشته اندا ز همین موضوع سود جسته اند. مثلا همان طور که
عنوان کردید، صادق چوبک باید تاریخ بوشهر را خوانده باشد تا
بتواند تنگسیر را بنویسد یا بزرگ علوى باید تبعید شده باشد تا
بتواندا ثرى به نام چشم هایش را خلق کند در غیرا ین صورت آنچه
که آفریده مى شود یکا ثر مصنوعىا ست که مخاطبان چندانى هم
نخواهد داشت. هنرمند با مردم بزرگ مى شود. یک نویسنده وقتى
در مورد یک بقال مى نویسد باید حضور بقالانه در داستا نهایش
داشته باشد. نویسنده در آثارش کاراکترها را به وجود مى آورد نه
یک شخصیت کلى را.
* پس یک نویسنده به نوعى باید چند شخصیتى باشد،
درست است؟
_ بله. یک هنرمند بایستى ابعاد مختلف حضور انسانى و شخصیت
انسانى را بشناسد و جهانى را در نگاه هاى مختلف و متفاوت خلق
کند. هنرمند باید عشق ها و شکست ها را خوب بشناسد و با آنها
زندگى کرده باشد هم ذهنى و هم عینى ،درآن صورت است که
مى تواند ، نقش بزند و اثر را خلق کند این موضوع را مى توان در
شعرهاى پاپلو نرودا و لورکا ، در نمایشنامه هایش دید.
* خب آیا این موضوع در نقاشى هم نمود دارد و هنرمند
مى تواند نقاشى خود را به نوعى براى مخاطب خود ملموس
کند با توجه به اینکه نقاشى داراى ابعاد مختلف مثل
مجسمه سازى نیست، آیا هنرمند مى تواند نقاشى خود
را زنده کند؟
_ نقاشى به نظر من یکى از سخت ترین ژانرهاى هنریست .ما با یک
سطح روبرو هستیم. البته این مسئله در مورد شکل کلاسیک
قضیه ایى دیگرا ست. به نظر من وارد شدن ویدیو آرتها با رنگهاى
مختلف به نقاشى ،زیاد جدى نیست و همان شکل کلاسیک
است که همواره مورد توجه قرار مى گیرد. نقاشى بسیار سخت
ترازمجسمه سازى است چون در مجسمه سازى ما با یک حضور
متجسد انسانى طرف هستیم و به همین خاطر در نقاشى قدرت
هنرمندا ست که به سطح غیرمتحرك ،پویایى و زندگى مى بخشد.
البته به نظرمن درنقاشى کلاسیک اگرزندگى نباشد و صرفا گرته
بردارىا ز طبیعت باشد فقط یک سرى فعالیت هاى تکنیکى ا تفاق
افتادها ست و بس.
* پس با این اوصاف، هنرمند باید درنقاشى هایش دخل و
تصرف داشته باشد؟
_ بله .
* آیا به همین خاطر است که شما در یکى از نقاشى هایتان
معمارى اصلى مناره را در نظر نگرفته و آن را به شکل
گره زده کشیده اید؟
_ خب از این نوع فعالیت هاى ذهنى که بروز آن اثرهنرى است.
بزرگانى هستند که این کاررا کرده اند. نابغه اى که در اواخر قرون
وسطىا ست به نام هیرونیموس بوش و دیگران کها شیا راا زآن خود
کردها ند.ا ین نوعى نگاه سورئال به نقاشىا ست که در نیمها ول قرن
20 هم توسط سالوادر دالى ، انجام شد.ا و فلزى را کشید که زیر
حرارت خورشید ،حالت خمیرى پیدا کردها ست.ا ین موضوعات به
قصد هنرمندب از مى گردد که جنبه گرافیک داشته و یا جنبه ذهنى
که تفاوتى هم بینا ین دو هست. من در نقاشى مناره گره زده، سعى
کردم که تلفیقى بین کاریکاتور و نقاشى را ایجاد کنم. اگر نقاشى
باشد باید وجه سورئال آن را در نظر بگیریم وا گر وجه کاریکاتوررا در
نظر بگیریم باید جنبه طنز آنرا پررنگ تر کنیم. کاریکاتور لحظه را
تعریف مى کند و نقاشى شکل متفاوتى را نشان مى دهد که تاریخ
دردها و رنج ها و به بن بست رسیدن تاریخى است که بر جامعه
گذشته ا ست.
* شما به جنبه هاى سورئال اشاره کردید آنچه که دربوف
کورصادق هدایت هم دیده مى شود واواز نقاشى هاى
سالوادردالى ، تاثیرگرفته است آیا درآثار شما هم این
تاثیرات وجود دارد؟
_درداستان ها وشعرهاى من همان اتقاقى افتاده که درنقاشى هاى
مدرن من هست. در نقاشى هاى کلاسیک فقط به جنبه هاى
زیبایى شناختى و دلنشین روى آورده ام ،اما در آثار مدرن من
رگ ههاى سورئال وجود دارد.
* این سورئال نویسى تحت تاثیرهوشنگ گلشیرى بوده
است؟با توجه به ا ینکه ا و در شازده ا حتجابش به ا ین مقوله نگاه ویژه داشته
و شما هم دوستى دیرینه ا ى باا ین نویسنده برجسته داشته ا ید.
_ من هوشنگ را ازجوانى مى شناختم. حدود 18 سالم بود که براى
اولین بارا و را دیدم و تا زمان مرگش به صورت متناوب و مکررایشان
را مى دیدم گاهى این ارتباط گسیخته مى شد ،اما همیشه وجود
داشت. گلشیرى ،بسیارزیاد برمن وا فراد دیگرى ، تاثیرداشتها ست.
اونویسندها ى بسیار تواناست و داستان نویسى ، متفاوت است
چون اطلاعات اجتماعى که این آدم داشت بها و کمک م ىکرد
که داستان هاى قوى خلق کند. او صرفا با زبان ،بازى نمى کرد و
کارهایش مبتنى بر کارکترها و تاریخ است. شازده احتجاب براى
من یک باور به شمار مى رود همان قدر که تحت تاثیر بوف کور قرار
گرفتم ، تحت تاثیرا ین داستان هم قرار گرفتم وا ین داستان مرا به
کاراکتر خودم بازگرداند.
* پس باا ین تفاسیر بیشتر آثار شما تاثیر گرفته ا ز گلشیرىا ست؟
_ هنرمندانى که با جامعه ارتباط تنگاتنگ دارند ،همواره ا ز کسانى
بوده اند که در آثار من جا داشته اند. مثال تنگسیر را پیش تر زدم.
گرچه برخلاف ظاهر بسیارى ا ز نویسندگانى که مى بینیم که بسیار
منظم و متین برخورد مى کنند در دنیاى درونى خود دنیاى دیگرى
دارند و این همان پارادوکسى است که در زندگى یک هنرمند بارز
است. گلشیرى ،بدترین اصطلاحات عوام را در آثارش به کار مى برد
وبا همه طبقات ا جتماعى ارتباط داشت. شناخت گلشیرى و امثال
او باعث شد که بفهمم تا زمانى که کاراکترهاى ا جتماعى رانشناسم
و با آنها زندگى نکنم ،نمى توانم بنویسم. چند گانگى امریست که
در زندگى یک هنرمند باید وجود داشته باشد.
* پس شما رهسپار جاده اى شدید که نویسندگان
معاصرى چون گلشیرى، دولت آبادى و … در آن قدم
گذاشتند؟
_ این را بگویم که من زیاد کتاب منتشر نکردم آن هم به دلایل
شخصى. امروز اگر کسى یک میلیون داشته باشد که با توجه به
وضعیت ا قتصادى کنونى پول ناچیزى به حساب مى آید ،مى تواند
یک کتاب 100 صفحه اى در 1000 نسخه به چاپ برساند و این
موضوع راحت ا ست ،اما شاید ماندگاریش کم باشد.
* مى توانید دلایل این عدم کشش به چاپ آثارتان را
بیان کنید؟
_ علت ا صلى آن درگیر ىهاى غیر هنرى و نوشتن در نشریات به شکل
مداوم بود که فرصتى براى نوشتن و انتشار کتاب را ایجاد نمى کرد. البته شاید
در اوایل جوانى و نوجوانى این کشش بود که نام و عنوانى داشته باشم ، اما
امروز نه و سالهاست این احساس فروکش کرده است.
* چرا ؟
_ به خاطر اینکه وقتى به شعرهایم رجوع مى کنم بسیار بى رحمانه آنها را
مورد ارزیابى قرار مى دهم و بسیارى از شعرهایم را که به چاپ رساندها م ،
شعر نم ىدانم چون خالص، صادقانه و عین زندگى نیستند ،پس نباید منتشر
مى شدند. سخت گرفتن به آثارم باعث شده که بسیارى ا ز آنها
همچنان خاك بخورند تا روزى به سراغشان بروم و آنها را با اصلاح و تغییرات
اگرزندگى باقى بود به چاپ برسانم. چاپ آثارم اکنون دنیاى کابوس بارى
براى من ایجاد کرده ا ست و به نوعى مرا دچار نوعى سردرگمى کرده ا ست.
* کدامیک از آثار چاپ شده شما بیشتر پشیمانتان کرده است؟
_ یک کتاب دارم به نام »خون بر ماسه « که جزوه اى است براى
تحلیل اشعار فروغ فرخزاد که در سال 50 منتشر شد و دقیقا یک
ماه بعدا زا نتشارا ینا ثر پشیمان شدم و تا آنجا که دستم رسیدا ین
کتاب را جمع آورى کردم. البته نمى گویم آنچه که نوشتم ، غلط
بوده ولى در مورد فروغ ، درا ین کتابا غراق کرد هام و همه شخصیت
او را ندیدها م فقط یک بُعدا زا بعادا و را درا ین کتاب کنکاش کردها م
و شعر آیه هاى زمینى ا و را که یکى ا ز شعرهاى برجسته فروغ ا ست
را رمز گشایى کردم ،اما بیشتر حرف خودم را زده ا م. البته رمان
کوتاهى هم به نام « ول » دارم که گلشیرى واحمد میرعلایى آن
را خوانده اند و جزو کار هایى بود که دوستش داشتم این رمان
در سال 50 – 49 به پایان رسید ،اما هیچ وقت مجوز چاپ نگرفت
وهمین طورمانده تاا ینکه در آن زمان به صورت قاچاقى 500 نسخه
از این کتاب را منتشر کردم و اکنون باید با بازبینى دقیق و اصلاح
دوباره به فکر انتشارش باشم. این کتاب از آن کتاب هایى است که
رضایت من را به دست آورده ا ست.
* آیا آثار دیگرى هم دارید که در صف انتظار براى چاپ
مانده باشد؟
_ بله تعداد زیادى شعر که حاصل سال ها کار است و چند
داستان کوتاه و مجموعه مقالاتى که باید به انتشار برسد و چند
کتاب منتشر نشده دیگر از جمله فرهنگ زیبایى شناسى که با
کمک همسرم آن را جمع آورى کردیم و قرارداد آن را با حوزه
هنرى بستیم ، اما به دلایلى منتشر نشد و یک کتاب دیگر که
مترجم آن همسرم بود با وجود قرادادى که با تهران داشتیم ،باز به
مرحله چاپ نرسید.
* آیا دغدغه نان وسنگ اندازى هاى مختلف باعث شد که
شما نتوانید به آنچه که باید برسید و نتوانید کتاب هایتان
را به چاپ برسانید؟
_ غم نان یکى ازدلایل است ، اما اگرخودم مصر بودم که به چاپ
برسند ، این اتفاق مى افتاد در واقع من درگیرى ها والویت هاى
دیگرى در زندگى داشتم که تا حدود زیادى این افکار را از من
دور مى کرد.
* برگردیم به وادى نقاشى هاى شما. این بار نقاشى هاى
مدرنتان که برخى اعتقاد دارند نوعى گرته بردارى مقلدانه
از خانم دررودى است، اول بگویید نظرتان درباره این عده
و دیدگاهى که دارند چیست؟آیا درست است؟
_ خیر.ا ین موضع گیرى ها را قبول ندارم.ا گر یک نقاشا ز پل خواجو
نقاشى کند پس باا ین تعابیر نفر دوم نمى تواندا زاین پل طرح بزند
و یا نقاشى کند؟ آدم ها چیزهاى زیادى در ذهنشان م ىبافند که
ممکن است ، صحت و سقم درستى نداشته باشد. ایران دررودى
،یک نقاش برجسته و سورئال خاص خودش است مثل رنه ماگریت و
مارسل دوشان و سالوادور دالى که سبک خاص خودشان را دارند. در
نگاه ا یشان سورئال شرقى جا گرفته، همان نگاهى است که در آثار مدرن
من هم هست و در این موضوع به هم نزدیکیم ولى آنچه که مرا ا ز خانم
دررودى ، جدا مى کند و البته من خود را پایین تر از ایشان مى دانم
این است که کارهاى ایران ،بسیار شخصى است و تماما به زندگى و
مکانى که او و خانواده اش زندگى مى کنند، باز مى گردد و آثار من
نوعى رئالیسم جادویى است ، البته اگر بشود چنین اعتبارى قایل شد،
علاوه بر جنبه هاى سورئال داراى جنبه هاى تاریخى، باورهاى قومى،
فرهنگ و توتم ها هم هست و این همان چیزى است که در داستان و
شعر من هم هست ، فضاى عاطفى شرقى و حضور انسان شرقى. نوعى
نگاه متعهدانه به انسان تاریخ ساز. باورى که من به عدالت و آزادى
دارم که نوعى نگاه جامعه شناختى و فلسفى را تداعى م ىکند ، در
حالى که در آثارا یران دررودى ، چنین نگاهى نیست و گاهى رنگ
ها و عناصر شبیه هما ست. منا صفهانى را تصویر کردها م که داراى
تاریخ، فرهنگ و امیدها و ناامیدى هاست آنچه که هویت ما را مى
سازد در آثار مدرن من منقش شده و به نظر من هر هنرمندى به
گونه خودش با اثر هنریش برخورد مى کند و به خودش شبیه
ا ست.
——————————————————————–
شناسنامه
متولد یازدهم اسفند ماه 1328 در اصفهان
اساتید
افتخاراوشاگردى بزرگانى چون امیرحسین آریانپور، حیدرمهرگان
، شرف الدین خراسانى ، احسان طبرى ، اکبررادى ، بهرام بیضائى ،
سمبات کیورقیان ، یرواند نهاپطیان ، على اکبرصنعتى ، آیدین آغداشلو،
ایران درودى ، گروتوفسکى ، پیتربروك ، فرانک وب و… است.
فعالیت هاى فرهنگى، ادبى و هنرى احمد قدرتى پور ،به طورخلاصه
و کلى عبارتند از : عضویت افتخارى وشرکت درانجمن هاى ادبى
وهنرى سراسرکشور، عضویت هیئت اجرائیه شوراى نویسندگان
وهنرمندان ایران ونماینده اصفهان درآن، عضویت هیئت مدیره اولین
دوره انتخابات انجمن نقاشان اصفهان ، عضوانجمن صنفى روزنامه
نگاران، مدرس جامعه شناسى و فلسفه (به ویژه فلسفه هنر) ، نقاشى ،
تئاتر، سینما و….
تالیف
شش کتاب در حوزه کودك و نوجوان، رمان توقیف شده »ول ،«
منظومه »بى ستارگانى برآسمان «، کتاب »اصفهان درگذرگاه تاریخ ،«
فرهنگ ده جلدى زیبایى شناسى و هنر( با یارى منیژه هادى محمد
آبادى)، فرهنگ سه جلدى نقد ادبى ، فرهنگ عکاسى و چندین مقاله
ادبى و هنرى دیگر.
مولف مقدمه و ویراستارکتاب »آبرنگ کاران امپرسیونیست « ترجمه
منیژه هادى محمدآبادى، مولف مقدمه وویراستارکتاب »نقاشى هاى
مردمى و افسانه هاى ایرانى «ترجمه منیژه هادى محمدآبادى و
نگارش ده ها نمایش نامه و فیلم نامه که برخىا ز آنها اجرا شده است.
موسس
تاسیس هنرکده خورشید ،بنیان گذارى انجمن هنرى کوخ
مولف صدها مقاله ونقد ادبى وهنرى که در نشریات سراسرى
کشور(پیش وپس ازانقلاب ) منتشرشده اند .
نمایشگاه ها
برپایى ده ها نمایشگاه انفرادى وگروهى دراصفهان، تهران، شیراز، یزد،
لایپزیک، کلن، استکهلم، دبى ، تاشکند و….
عکس: محمد شریف | نسل فردا
منتشر شده در روزنامه نسل فردا(26مردادماه1394 – شماره 4911)
اشتراک در:
پستها (Atom)
